مادرم زیباترین زنی است که تا به حال دیدهام. همیشه موهای مشکیاش بلند و براق بود. اندام و استایلش تحسین همه را به دنبال داشت. صدای پاشنه کفشش توی راهرو میپیچید و بوی عطرش دیرتر از خودش خانه را ترک میکرد.
من اما اجازه نداشتم به کمد لباس و میز آرایش مادر نزدیک شوم. در خیالم در آینده من هم زنی بالغ و زیبا میشدم و جلوی آینه اغواگری می کردم.
ای آینه به من بگو چه کسی از همه زیباتر است؟ دیالوگ خاموش مادر و آینه بود.
اولین پیراهن مشکی بلندی که خریدم مادر را عصبانی کرد و آن را با یک بلوز ساده تعویض کرد.
انحصار زیبایی و زنانگی…
خیلی زود فهمیدم که خانه برای فقط یک زن زیبا جای دارد. اگر بخواهم مادر را کنارم داشته باشم باید اجازه بدهم زیباترین بماند. اندام بی قواره، پوست کدر و موهای ژولیده من آغوش مادر را برایم به ارمغان داشت.
. . . . .
این روزها سادگی بهترین وصف در توصیف من است و با حسرت به زنانی نگاه میکنم که درخشش آنها همه سرها را به سمتشان می چرخاند.
در این رقابت خیلی وقت است که بازندهام.
نیلوفر مردیها
کارشناسی ارشد مشاوره




