جستار از پانیذ ستاری (دانشجوی روانشناسی)

⁨ ⁨ همه کس بی کس بودن
مادر همیشه غمگین بود؛ همیشه گریان بود. به دلایل مختلف کوچک‌ترین ضربه‌ای به او ماه‌ها پریشانی به همراه داشت. شاید چون بی‌کس بود و تنها، همه‌کس او من بودم‌ و شاید همین موضوع شده بود وزنه‌ای بر دست راست من که شانه‌ام را به پایین میکشید. همه‌کس ادمی بودن کم وزنه‌ای نبود؛ همه‌کس کسی بودن که تمام کس‌های زندگی‌اش را از دست داده بود و تنها امیدش من بودم، کم وزنه‌ای نبود.
ولی من هم زندگی داشتم و زندگی بود که شانه من را به بالا میکشید؛ همه‌کس‌ کسی نبودن بود که شانه من را به بالا میکشید و این وسط در سر من تناقص بدی بود: تناقص بین همه‌کس کسی بودن یا برای خودم هم کسی بودن.

پانیذ ستاری
دانشجوی روانشناسی

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

سبد خرید
پیمایش به بالا