به یاد دارم که نخستین بار خمیده آمده بود…
چنان بیدی بود که با هر سیلی واقعیت به خود میلرزید و از ترس تجربهی عمری خمیده بودن، مجنونوار به هر دستاویزی میآویخت.
او مردی نیمهتمام بود…
نمیتوانست برای لیلیهای زندگیاش ایستاده عاشقی کند.
از ترس تجربهی احساس ضعیف بودن، خمیده زیست میکرد و دلش را به شکوفههای هیچ درخت همیشهبهاری نوید نمیداد.
خمیدگی و عاشقی با هم در تن او جا نمیشد و آرامآرام هر چه از شور زیستن بود را به خاک نهاد و از او چیزی جز بید خمیدهی لرزان به جا نماند.
آن روزها که به جلسات میآمد، پس از تجربهی چند خزان و یغمای روزگار که از سبک زیست او برمیآمد، خستهتر از همیشه بود…
از پیردرختِ پدرش گفت که به او ریشه و پیوند نداده بود و از ساقههای ترد و کوچک او در برابر هیچ تازیانه بادی حفاظت نکرده بود. از فسردهدرختِ مادرش گفت که دستهای سرد و بیروح او به هیچ کدام از برگهای بیدش دست گرم نوازش نکشیده بود و نگاه خاموش او به هیچ کدام از رقصهای او در باد نور تحسین نپاشیده بود.
امروز اما طور دیگری بود…
از لحظهی ورودش و پس از آن نحوهی نشستن او روی مبل سبز و مخملی اتاق درمان، دیدم که یک درخت سپیدار بلند در مخملِ دشتِ سبز، جان گرفته بود.
بید مجنون خمیدهی داستان ما راستقامت شده بود!
نهال قدمهای کوچکی که در دلِ خاکِ سرخِ این اتاق کاشته بود، او را به حفاظت و مراقبت از نهالِ کوچک درون خود برده بود.
نوشته شده توسط:
آناهیتا ایلخانی منفرد
روان تحلیلگر




