پدر زیاد کار میکرد و خانه جولانگاه مادر سلطهجو شده بود. دست مادر در جیب پدر بود و به دلخواه خرج میکرد. مادر از نام پدر برای تهدید و کنترل دختر استفاده میکرد: “من کاری ندارم، ولی اگه بابات بفهمه دمار از روزگارت درمیاره!” دختر علیه پدر شد. اما ماه پشت ابر نماند و بالاخره دختر با به بلوغ رسیدن، با رویت چهره واقعی حمایتگر پدر متوجه حرفهای توخالی مادر شد. پدر از هیولایی که مادر برایش ترسیم کرده بود، فاصله زیادی داشت. از آن پس، دختر طرفدار پدر و علیه مادر کنترلگر شد. در سهگانه دختر-پدر-مادر، این بار، مادر بیارزش (devaluation) و به حاشیه رانده شد و پدر به مرکز آمد. پدر که تا قبل از این با غیبتش، دختر را تنها و بیدفاع در معرض آزارهای مادر رها کرده بود، اکنون در ذهن دختر ایدهآل (idealization)، مهربان و بامحبت دیده میشد. او برای دخترش قادر بود هرکاری بکند. عمر بهشت رابطه دختر با پدر اما کوتاه بود و پدر با از دنیا رفتنش اینبار برای همیشه غایب گشت. غم فراق پدرِ ایدهآل در ترکیب با خشم به مادر آزارگر، در ذهن دختر، پدر را پرستیدنی (idolization) کرد و پدر تبدیل به بهترین بابای دنیا شد. پدر غایب دیکته نانوشتهای است که بیغلط بنظر میرسد… و اکنون دختر مانده و مادری کینهتوز.
دکتر یاسمن افروغ




