او همیشه دقیق، مسئول و قابلاعتماد بود.
از بیرون، همه فکر میکردند میداند از زندگی چه میخواهد؛ چون مصمم و رو به رشد بود.
اما حقیقت این بود که او فقط بلد بود خودش را با مطالبات دنیایِ بیرون تنظیم کند.
کودکیاش را صرفِ رسیدن به انتظارات پدر بخصوص تلاش در حفظ آرامش مادر گذراند.
هر بار که خسته میشد، به خودش میگفت این یعنی مسئولیتپذیری!
هر بار که اشتیاقی در درونش خاموش میشد، اسمش را میگذاشت بلوغ! او نسخه خدمترسانی خانواده را به همه جا تعمیم داد.
همه تحسینش میکردند و او به این کف زدنها و تبریکات معتاد شد. پس از مدتی، لطف های او بعنوان وظیفه قلمداد میشد. حالا اگر او از خودگذشتگی نکند ایراد داشت و مواخذه میشد. حس عجیبی بود. او در میان آن همه صدا، یک خلأ سنگین حس میکرد.
مدتها بود که دیگر نه شوقی بود، نه آرامشی، نه حتی خستگیِ شیرینِ بعد از رسیدن.
اضطرابی مبهم زیر پوستش جا خوش کرده بود.
ترس از شکست نبود؛
ترس از روبرو شدن بود.
روبرو شدن با خودش؛
شنیدن صدای خودش؛
انگار آشنایِ دوری در درونش فریاد میزد:”پس خودت چی؟”
سحر شیبانی یکتا
رواندرمانگر تحلیلی




