🔹️ از دلِ بحرانها و فجایع که عبور میکنی، احساساتِ متناقضی را با خود حمل میکنی؛ گاهی فقط خوشحالی که زنده ماندهای و گاهی در یادِ عزیزانِ از دسترفته، سنگینیِ این پرسش را بر دوش میکشی که: «چرا من زنده ماندم؟»
اما فارغ از پاسخِ این پرسش، چیزی مشترک است: تو دیگر آن آدمِ سابق نیستی!
فاجعه فقط آنچه را بیرون از ماست تغییر نمیدهد؛ نسبتِ ما با جهان را نیز دگرگون میکند. آنچه روزی بدیهی به نظر میرسید، معنای دیگری پیدا میکند و آنچه به آن تکیه داشتیم، ممکن است دیگر همان استحکامِ پیشین را نداشته باشد.
در روزهایی که جامعه همزمان با فقدان، ترس، خشم، امید و ناامیدی دست و پنجه نرم میکند، تنها احساسِ امنیت نیست که آسیب میبیند؛ گاهی تصویری که از خود، از دیگران و از آینده داشتهایم نیز ترک برمیدارد.
پس از پشت سر گذاشتن فاجعه، حتی اگر جان سالم به در برده باشی، ممکن است ندانی چگونه با این «خودِ بازمانده» زندگی کنی؛ خودی که هم زخم خورده و هم بیداریهای تازهای را تجربه کرده است؛ هم قدردانِ زنده ماندن است و هم درگیرِ آنچه از دست رفته؛ خودی که میکوشد در میانِ تجربههای متناقض، معنایی برای آنچه بر او گذشته بیابد.
بازسازی پس از بحران، فقط ترمیمِ ویرانیهای بیرونی نیست. بازسازیِ واقعی زمانی آغاز میشود که فرد و جامعه بتوانند انسجامِ روانیِ از دسترفتهٔ خود را دوباره پیدا کنند؛ بتوانند با آنچه رخ داده نسبتی تازه برقرار کنند و آرامآرام روایتی بسازند که زندگی را دوباره قابلِ زیستن کند.
◽️ترومای_جمعی
◽️سوگ_جمعی
◽️بحران_هویت
◽️بازسازی_روانی
■ مهدیخادم | رواندرمانگر پویشی




