داستان دختريست با پدرى به سان يك مواد فروش كه براى جذب مشترى
بايد ديگران را آلوده به مواد مخدر كند ابتدا چندبار مواد مجانى در اختيار
دختر میگذارد تا آغشته شود، اما بعد از آن بايد بهايى پرداخته شود پدرى
با نگاهى افراطى؛ اين نگاه همچون ماده مخدر، قطره قطره بر روى پوست
دختر مى نشيند، او را نشئه می كند حالا اين دختر معتاد به اين نگاه شده
است، مواد فروش گاه نگاهش را میدزدد؛ گاه همچون شعبه بازى، خود را
غيب ميكند تا دختر خمار بدنبال او گردد، دختر هر لحظه عطش ديده شدن
دارد و راهى جز تن دادن به مطالبات اين مواد فروش وجود ندارد. چه
بهايى بايد بپردازد؟
مريه عباسيور
روان تحليلگر




